تبليغاتX
تنهایی - پذیرفتم . رفتی . قدر ائینه

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل و درد اشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم اغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم ازادباش

گر چه تو تنها تر از ما می روی

ارزو دارم ولی عاشق شوی

ارزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

.............................................

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه ها را ترک کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

وابستگی ام را به تو باور کردم

..............................................

تا که بودیم نبودیم کسی

بود ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم همه بیدار شدند

قدر ان ائینه بدان که هست

نه در ان لحظه که افتاد و شکست

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+ نوشته شده توسط وحید در شنبه 1386/08/26 و ساعت 15:27 |